اسد سیف
بیریا، شاعر مطرود(۱)
در یکی از روزهای تابستان سال ١٣٦٠، یکی از دوستانم در آستارا از من خواست تا شب به خانهشان بروم. در علت از دعوت اما چیزی نگفت. شک مرا که در پذیرش آن دید، گفت، خواست پدرش است، و من پدرش را چند بار دیده بودم. هر از گاه دقایقی بحث روزمره و بعد خداحافظی. از تودهایهای قدیمی و از فعالین سازمان جوانان فرقه دمکرات آذربایجان بود. دل پُر خونی از حزب توده داشت. پس از انقلاب به صفوف فدائیان خلق پیوسته بود. فقط می خواست تودهای نباشد. در انشعاب فدائیان، به اکثریتیها پیوست. می دانست، چرا اقلیتی نشده، ولی نمی دانست چرا از اکثریت دفاع می کند. آنگاه که دو سازمان حزب توده و اکثریت به هم نزدیک می شدند، خشم او نیز فزونی می گرفت. بیآنکه دل از اکثریت برکند، مخالف مشی تودهای آن بود. از روحیه پُر شورش خوشم می آمد. از پسرش شنیده بودم که شیفته فرقه دمکرات آذربایجان است و حساب فرقه را از حزب جدا می داند، و از خود او شنیده بودم که علت اصلی شکست فرقه را دولت شوروی و زد و بندهای استالین می داند.
شب، در همان ابتدای ورودم به خانهشان، فهمیدم که میهمانی دیگر نیز در خانه حضور دارد. وارد اتاق که شدم، محمد بیریا را دیدم. بیریا را قبلاً در خیابانهای تبریز دیده بودم، بی آنکه حرفی با هم زده باشیم. می دانستم شاعر پُر شوری است و سالها در اتحاد شوروی در زندان و تبعید بوده است. بیریا در حکومت پیشهوری وزیر فرهنگ حکومت آذربایجان بود.
بعداً دانستم که پدر دوستم، بیریا را در خیابان می بیند، به علت علاقهای که به فرقه داشت، او را به خانه دعوت می کند، بیریا نیز می پذیرد و با او راهی خانه می شود.
در نخستین برخورد بیریا را سرد، اما احترامآمیز یافتم. هیکلی نحیف با ریشی انبوه که به سپیدی می زد، با تسبحی در دست، بیشتر به چهرهای روحانی می مانست. از آنجا که مرتب دعا بر لب داشت، با آن پیشینهای که از او در ذهن داشتم، فکر کردم، دارد فیلم بازی می کند و این همه نمایشی است که من تماشاگرش هستم، یا اینکه، ما را دست انداخته. پس از اندکی به نظرم رسید، سالها زجر و آوارگی شاید باعث شده، خنده از چهرهاش محو گردد، اما با گذشت زمانی کوتاه، او را آدمی بذلهگو یافتم که به زبان شعر سخن می گفت و دمی از یاد خدا غافل نبود.
آن شب بیش از چهار ساعت با هم بودیم. من، دوستم و پدرش بیشتر مشتاق بودیم تا بدانیم، چرا سر از سیبری درآورده، و چرا و چگونه مسلمان شده است؟ بی ریا اما عالم خودش را داشت. می گفت از همان ابتدا مسلمان بوده و هیچگاه در زندگی کمونیست نبوده است. و این را همان موقع همه می دانستند. در اتحاد شوروی نیز به خاطر مسلمان بودن زندانی و روانه تبعیدگاه شده است.
در آن شب بیشترین واژهای که از او شنیدم، "می کُشند" بود. و جالب اینکه در پاسخ پدر دوستمان در باره مرگ پیشهوری مستقیماً نگفت، او را کشتهاند. فقط باز "می کشند" را تکرار کرد. فکر کردیم، نمی خواهد نزد ما اسرار هویدا کند و یا اینکه، آنچنان ترسیده که هنوز هم اثرات آن در او باقیست. گفتیم، شاید با پرت و پلاگویی می خواهد از پاسخ روشن بپرهیزد، اما در همین هذیانگوییها نمی توانست علاقه و احترام عمیق خویش را نسبت به پیشهوری ابراز ندارد. معلوم بود که جای ویژهای در ذهنش دارد. بر عکس، در باره غلام یحیی که از او پرسیده شد، در پاسخ فقط حمد و سوره خواند. چرا؟ نمی دانم. اکنون حدس می زنم، به علت موقعیت ویژه غلامیحیی در آذربایجان شوروی باید باشد. غلامیحیی شخص مورد احترام روسها و سالها مسئول فرقه دمکرات آذربایجان در مهاجرت بود. او این قدرت را داشت که زندگی بخشد و یا جان از کسی بگیرد. احتمالاً واکنش بیریا با شنیدن نام غلامیحیی می تواند ریشه در ترسی داشته باشد که در برابر قدرت قرار دارد.
در باره هنر و ادبیات و فرهنگ در حکومت فرقه که سخن به میان آمد، بیریا یکپارچه شور و هیجان شد. از شعر و ادبیات شروع کرد، به تئاتر و موسیقی رسید و از آنجا در باره مدارس و دانشگاه گفت، کودکانی که روز به روز بیشتر به مدرسه راه می یافتند و جوانانی که می توانستند در دانشگاه تبریز ادامه تحصیل بدهند. از مردم مشتاق حرف زد که داشتند کمکم با سواد می شدند و هنر که به میان مردم رفته بود. در این میان چندین بار شعر خواند. تأکید می کرد که این کارها در ایران آن زمان بیسابقه بود.
دومین دیدارم با بیریا، فردای آن روز بود. سوار اتوبوس شدم تا راهی اردبیل شوم. بی ریا را در اتوبوس یافتم. سلامی کردم و در کنارش نشستم. پاسخم را به سردی داد، انگار مرا نشناخت. به میهمانی شب پیش اشاره کردم، سری تکان داد و لبخندی بر لب آورد. چند بار سر صحبت را باز کردم، اما هر بار به خدا و پیامبر ختم شد. ترجیح دادم دیگر حرفی نزنم. فکر کردم، این رفتار ریشه در پیری و ترس دارد. در اردبیل با او خداحافظی کرده، از هم جدا شدیم. پس از آن چند بار دیگر او را در خیابانهای تبریز دیدم، بی آنکه حرفی بین ما رد و بدل شود. در خارج از کشور بود که شنیدم، در یورش به حزب توده، بیریا را نیز بازداشت کرده و سالها در زندان نگاه داشتهاند. از دوستم قلی اردبیلی که بیش از یک سال با بیریا همبند بود، خواهش کردم تا برایم از بیریای زندانی بگوید:
٢
نام بیریا را من نیز چون بسیاری دیگر از زبان مردم شنیده بودم، به عنوان وزیر فرهنگ حکومت ملی. پس از انقلاب او را در خیابانهای تبریز گاهی می دیدم. کتاب شعری از او تازه به چاپ رسیده بود، که بر جلد آن عکس وی دیده می شد. بعضی از مردم به بازگشت او به ایران مشکوک بودند و او را جاسوس روسها می دانستند. در ایران بیریا هیچ رابطهای با حزب توده نداشت.
اوایل شهریور سال ٦٢، با دومین یورش به حزب توده، چند ماهی می شد که در زندان سپاه تبریز زندانی بودم. در یکی از همین روزها بیریا را نیز به زندان آوردند و در سلولی تنها جایش دادند. ما همه زندانیان بند انفرادی بودیم. فرق ما با بیریا این بود که در سلول او را بر خلاف دیگر سلولها، اندکی باز می گذاشتند. صدای صحبت او را با پاسداران می شنیدیم. برایشان شعر می خواند. نمازش هم قطع نمی شد. در موقع هواخوری، به خاطر پیریاش، برای او یک صندلی در گوشه حیاط می گذاشتند تا بر آن بنشیند. هرگاه با ما شروع به حرف زدن می کرد، پاسداران برای تحقیر، او را جاسوس شوروی خطاب می کردند. چند بار نیز کتکش زدند. مو و ریشاش را از ته تراشیدند. می خواستند به هر وسیله ممکن او را تحقیر کنند. هدف این بود که درهم بشکند و زیر فشارهای روحی و روانی به جاسوس بودن اقرار کند. او اما همیشه انکار می کرد. از او می پرسیدند؛ پس چرا به ایران برگشتهای؟ می گفت؛ اینجا وطن من است، همسر و فرزندم اینجا هستند. شوروی وطن من نبود. من می خواهم روزهای آخر عمرم را در وطنم بگذرانم و همینجا بمیرم. به اعدام تهدیدیش می کردند. خود یک بار شاهد بودم که به طنز و شوخی خطاب به پاسداران گفت؛ "البته اینجا چند نفری مستحق اعدام هستند"، که منظورش از چند تن، پاسدارن بود و خود آنها نیز متوجه شدند. من بارها صدای داد و فریاد او را زیر مشت و لگد پاسداران شنیده و سپس چهره از سیلی سرخ شده او را دیدهام.
با اینهمه آدم بسیار خونسردی بود و با خونسردی خویش سعی می کرد به ما روحیه بدهد. مدتی مرا به سلول او انداختند. روزی پنج شش ساعت نماز می خواند. یک بار شمردم، هفتاد رکعت نماز در یک روز خواند. کار دیگری نداشت. تنی سالم داشت، سیگار نمی کشید، دندان در دهان نداشت، اما خوب غذا می خورد، دو برابر ما.
در صحبتهایی که با هم داشتیم، بیریا با افتخار می گفت؛ در میان مهاجرین تنها کسی بودم که هیچگاه کار نکردم. بیست و یک سال در تبعید و زندان به سر بردم، ولی یک روز هم برای دولت شوروی کار نکردم. در خانه این و آن و یا در مساجد زندگی می کردم، برای مردم نماز و قرآن می خواندم و آنها به من کمک می کردند. من از همان ابتدا مسلمانی معتقد بودم و هیچوقت در زندگی بیدین نبودهام. می گفت، یک بار در زمان حکومت فرقه، در جلسهای پیشهوری آفتابهای در دستم دید که می خواستم با آن وضو بگیرم. برآشفت و گفت؛ این حق توست که نماز بخوانی و یا نخوانی، ولی خواهش می کنم، با آفتابه به جلسه نیا.
در علت مرگ پیشهوری می گفت؛ پیشهوری از یک بازدید بر می گشت، در راه ماشنین تصادف می کند و او زخمی می شود، بر خلاف میل پیشهوری، او را به بیمارستان منتقل می کنند. اصرار می کند تا برادرش که پزشک بود، به نزدش بیاید، قبول نمی کنند. من خود زخم را بر صورت پیشهوری دیدم، بسیار جزئی بود، چیزی نبود که موجب مرگ شود.
در مورد پیشهوری با احترام حرف می زد، می گفت؛ بدون حضور او جنبش ما هیچ بود. عامل شکست فرقه را دو چیز می دانست؛ اینکه تحت تأثیر شوروی بود و در ثانی موقع عقبنشینی، مردم را از واقعیت موضوع آگاه نکرد. فرقه که عقب نشست و کادرهایش کشور را به مقصد آذربایجان شوروی ترک کردند، مردم در برابر ارتش شاه تنها ماندند، البته عدهای از مسئولین فرقه ماندند، مثل فریدون ابراهیمی که خود نخواست ایران را ترک گوید. می گفت ما نیامدهایم تا سر بزنگاه مردم را تنها بگذاریم.
بیریا از کار یکساله فرقه تعریف و از آن دفاع می کرد؛ از مدارس تازه، دانشگاه، مرکز رادیو، از خیابانها که مردم شب می خوابیدند و روز آنها را آسفالتشده می یافتند، از تثبیت نرخها و...می گفت؛ کاری که فرقه در یک سال کرد، شاه در بیست سال نتوانست انجام دهد.
از برخی جوانب زندگی در شوروی، از جمله سواد و مسکن و پزشکی، دفاع می کرد. می گفت سانسور شدیدی در آنجا حاکم بود. من که منتقدی کوچک بودم، جایم همیشه در تبعید و زندان بود. حق مسافرت وجود نداشت. به همان نسبت که به فرقه دمکرات آذربایجان خوشبین بود، از شوروی بدبین بود. می گفت مزخرف است که می گویند، آنجا دین و مذهب از بین رفته. در جمهوریهای مسلماننشین حتا در خفا حد شرعی (شلاق) اجرا می کنند. مثلاً در ترکمنستان احکام شرع در کنار دادگاه دولتی وجود دارد و برای مردم قابل اعتبار است. اینها همه علت عقب ماندگی کشور است. روسها به مناطق اروپایی زیادتر توجه می کنند، در نتیجه وضع آنجا بهتر از مناطق آسیایی است.
می گفت؛ سه بار تقاضای پاسپورت ایرانی کردم، ولی به من ندادند. سرانجام بدون پاسپورت به ایران آمدم. فکر می کردم، با انقلاب اسلامی وضع دگرگون شده، ولی چنین نبود. البته انتقاد از رژیم را با ترس بیان می کرد.
همیشه شعر می گفت، فیالبداهه. اصلاً حرف زدنش شعر بود. پاهای شکنجهشدهای را می دید و یا حادثهای اتفاق می افتاد، ناخودآگاه شعر از زبانش جاری می شد. متأسفانه هیچگاه شعرهای او یادداشت نمی شد. کاغذ و قلم نبود. در اینکه به دادگاه رفت و یا به زندان محکوم شد، چیزی نمی دانم، فقط می توانم بگویم که؛ در آن یکسال که من در انفرادی بودم، او هم همانجا بود. بعدها شنیدم که وحشیانه تحت آزار جسمی و روحی قرارش دادهاند، وضع جسمیاش بد و به بیمارستان منتقل شده است. نمی دانم دقیقاً چه مدت در زندان بود، ولی می دانم که چند ماه پس از آزادی درگذشت. از قرار معلوم، فهمیده بودند که بیش از این توان زندگی ندارد. ترجیح داده بودند تا در خارج از زندان بمیرد. شنیدم، از زندان که آزاد شد، به شدت مریض بود.
یک شوخی بامزه نیز، چند بار، از او در آن چند هفتهای که با هم در یک سلول بودیم، به یاد دارم. در بند نیمباز بود و او می دانست که پاسداران ما را تحت نظر دارند. سرش را پایین می انداخت، با صدای بلند می گفت؛ خداجان آخر کجایی؟ چرا کَرم تو شامل حال ما نمی شود؟ اگر جداً مهربان و بخشنده هستی، برایمان نانی، کرهای، پنیری، چیزی رحمت کن. زندانبان مسنی داشتیم که با شنیدن این حرفها از زبان این پیرمرد، دلش به رحم می آمد و برای او خوردنی می آورد. بی ریا با دیدن غذا خوشحال می شد، با میل آن را می خورد و در پایان می گفت؛ نه! مثل اینکه خدا ما را از یاد نبرده است.
در آن یک سالی که با هم بودیم، ندیدم کسی به ملاقاتش بیاید. یادم است که می گفت؛ پس از بازگشت از شوروی، به سراغ زنم رفتم، در زدم، گفت کیستی؟ گفتم، منم بیریا، بازگشتهام، در را باز کن. اندکی ماند، صدایی به گوش نرسید. بعد در پاسخ گفت؛ نه، برو. گفتم، چرا؟ گفت، سی و دو سال من دوری تو را تحمل کردم، تو نیامدی، حالا تو تحمل کن، من نمی آیم. در را باز نکرد. دیدم حق دارد، حق با او بود، برگشتم. من در حق او خوبی نکرده بودم. پیش او شرمنده ماندم.
شعرهایی که می خواند، بیشتر عاشقانه و انقلابی بودند، که با همه وجود و شور تمام می خواند و احساس او سریع به آدم منتقل می شد.
این را نیز بگویم که؛ بی ریا به آخوندها به طور کلی بدبین بود و آنها را فاسد می دانست، حتا آخوندهای جمهوریهای آسیایی شوروی را نیز فاسد می خواند.
٣
در پی ماهها جُست و جو، متأسفانه نتوانستم به شرح حال کاملی از بیریا دست یابم. آنچه معلوم است اینکه؛ محمد باقرزاده (بیریا) در تبریز متولد شد، برای ادامه تحصیل به اتحاد شوروی رفت، بعد از شهریور بیست به ایران بازگشت و در صفوف حزب توده ایران در آذربایجان به فعالیت پرداخت. از سوی حزب توده، از طریق اردشیر آوانسیان، مأمور سازماندهی کارگران در این استان شد که در نهایت به تأسیس "شورای مرکزی اتحادیه کارگران آذربایجان" انجامید. بیریا خود به ریاست این نهاد برگزیده شد. به نمایندگی از طرف اتحادیه کارگران، در جمع هیأت ایرانی، در "اجلاس کنفرانس بینالمللی کار" در مهر-آبان ١٣٢٤، در پاریس شرکت، و از حقوق کارگران ایران دفاع کرد.[i] این اتحادیه در زمانی اندک، به یکی از با قدرتترین سازمانهای صنفی در آذربایجان تبدیل شد. قدرت اتحادیه تا آن اندازه بود که حتا اقدام به بازداشت صاحبان کارخانه می نمود.[ii] در شهریور ١٣٢٤ که فرقه دمکرات آذربایجان اعلام موجودیت کرد، "محمد بیریا که در رأس اتحادیههای کارگری آذربایجان قرار داشت، اعلام کرد که اتحادیههای کارگری آذربایجان رهبری فرقه دمکرات را می پذیرند". در همین جلسه "صادق پادگان و زینالعابدین قیامی نیز تصمیم کنفرانس ایالتی حزب توده را مبنی بر الحاق آن حزب به فرقه دمکرات به استحضار رسانیدند"[iii] ایرج اسکندری از رهبران حزب در این رابطه می گوید؛ "در مورد خاص آذربایجان باید بگویم، حزب ما در این مورد تصمیم نگرفت. این جریان بدون کنترل و نظر حزب ما اتفاق افتاد و ما در مقابل عمل انجامشده قرار گرفتیم. ما جریان آذربایجان را تدارک نکرده بودیم..."[iv]
اردشیر آوانسیان در خاطرات خویش می نویسد؛ بیریا "به عنوان شاعر کم و بیش شهرتی داشت. ما این شاعر را جلو کشیدیم و با شعر او کارگران را جلب کردیم....او را به میتینگهای کارگری و دهقانان می بردم و در آنجاها شعر می گفت. اتفاقاً خودش هم با حرارات زیادی شعرها را می خواند و مردم را به هیجان می آورد".[v]
یرواند آبراهیمیان می نویسد؛ "حزب توده را در آذربایجان پنج سازمانده محلی یعنی صادق پادگان، غلامیحیی دانشیان، علی شبستری، میررحیم ولایی و محمد بی ریا رهبری می کردند" و در مورد بیریا ادامه می دهد؛ "بیریا سرپرست اتحادیههای کارگری هوادار حزب توده در تبریز، سازماندهای توانا و شاعر آذریزبان ماهری بود. وی در سال ١٢٩٧ در تبریز زاده شد. در دهه ١٣١٠ به شمال گریخته، در باکو ادبیات خواند، و همراه ارتش شوروی در شهریور ١٣٢٠ به وطن بازگشته بود".[vi]
مجله "وارلیق" تاریخ تولد بیریا را سال ١٢٩٣ ذکر می کند، که به نظر درستتر باید باشد، و می نویسد که او پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه، به علت فقر مالی خانواده، نتوانست ادامه تحصیل دهد. پس از اشتغال به چند حرفه مختلف، سرانجام به استخدام اداره شهرداری تبریز در می آید.[vii]
بیریا در کابینه حکومت پیشهوری در پست وزارت معارف (فرهنگ) مشغول به کار می شود. آنگاه که به دستور مقامات شوروی، فرقه به عقبنشینی تن می دهد، و پیشهوری به همراه عده زیادی از مسئولین فرقه کشور را ترک می کند، مسئولیت صدر فرقه را در ایران به بیریا واگذار می کنند. او نهایت کوشش خود را برای یک تسلیم بدون خونریزی به کار می برد، اما خشم حاکمیت انگار با خون فرو می نشست. در یورش وحشیانه ارتش ایران به آذربایجان، بیریا نیز زخمی می شود و به بیمارستان شوروی انتقال می یابد و یا فرار می کند. چند روز پس از این واقعه از اتحاد شوروی سر در می آورد. در اتحاد شوروی نیز همچون آذربایجان ایران به عنوان یکی از مهرههای اصلی فرقه از سوی روسها پذیرفته و مشغول به کار می شود. "مسئول کل تبلیغات رادیو و همراه با نشریه آذربایجان به عهده بی ریا بود".[viii] در بین مردم آذربایجان شایعه است که بیریا، پیش از حکومت فرقه، در باغ ملی تبریز مسئول چرخ و فلک بچهها در این پارک بود. در انجام کار ترانههایی را که خود ساخته بود، با شور فراران برای بچهها و مردم می خواند و از سوی
١- مجله "وارلیق"، مقاله "محمد بیریانین خاطرهسینی عزیز ساخلاماق". متأسفانه شماره مجله در کپی که از این مقاله یک صفحهای دارم، ذکر نشده است.
٢- اردشیر آوانسیان، خاطرات سیاسی اردشیر آوانسیان، به کوشش علی دهباشی، ص ١٤٥، انتشارات شهاب، تهران ١٣٧٨
٣- آذربایجان شماره ١٠، مورخه ١/٧/١٣٢٤، به نقل از کتاب گذشته چراغ راه آینده، ص ٢٧٧
٤- ایرج اسکندری، در مصاحبه با مجله تهران مصور، شماره ٢١، ٢٥ خرداد ١٣٥٨، به نقل از کتاب "خاطرات سیاسی" ایرج اسکندری، به کوشش علی دهباشی، ص ١٢٨، انتشارات علمی، تهران ١٣٦٨
٥- اردشیر آوانسیان، خاطرات سیاسی اردشیر آوانسیان، به کوشش علی دهباشی، صص ١٣٨-١٣٧، انتشارات شهاب، تهران ١٣٧٨
٦- یرواند آبراهیمیان، ایران بین دو انقلاب، ص ٣٦٥
٨- تقی موسوی از فعالین فرقه دمکرات آذربایجان، در مصاحبه باحسن یحیایی، گوشههایی از تاریخ آذربایجان و گفتگویی با یکی از سران فرقه، انتشارات ارس، سوند، تاریخ نشر؟ |